شنبه 18 اسفند ماه سال 1386 ساعت 11:26 PM


وای فردا جمعه اس !  به مامان قول دادم براش رو تشکی بدوزم ! دیروز بعد از ظهر یکیشو دوختم یکی دیگه اش موند که گفتم واسه جمعه ! ولی ولی ... ولی ولی ... از طرفی مامان و شیوا بهم اولتیماتوم دادن که یا فردا اتاقمو تمیز کنم و گردگیری و اینا ، یا از خونه میندازنم بیرون با تیپا و اردنگی آخ جون ! ... پس اگه انداختنم بیرون نباید کاری به کارم داشته باشن و فی الفور تماس میگیرم با دختر دائیم که تو انگلیسه برام ویزا بفرسته  ..... بعله دیگه ! مامان خودش منو میندازه  بیرون پس دیگه نباید مخالفتی داشته باشه ... چه بی رحمین ! درک کنین منو ! نصفه روز که نیستم خونه ، بعدشم که خونه ام یا باید برم خریدای مامانو انجام بدم یا خریدای خودمو شیوا رو ! دیدار دوستانم که میمونه فقط واسه آخره هفته معمولا .. همش یه آشپزی نمیکنمو ظرف نمیشورمو گردگیری نمیکنمو ......... ! حالا اومدیم یه انگلیسی بریما ، ببینین چطوری چماق میکنین تو سرم ... دلم پره این درد دلهامو به کی بگم آخه ! خون به جیگرم کردین که ! همش دارم مس میسابم و یخ حوض میشکونم ! ببینید چطور میرین رو اعصابم

نتیجه اخلاقی : وای که چه کیفی داره فردا مامان یادش بره منو از خواب بیدار کنه تا لنگ ظهر بخوابمو وقت نکنم اتاقمو تمیز کنم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo